آرزوهای یک ماهی

چهار سال از روزی که مشاور تحصیلی به من یک پند داد می­گذرد، او گفت یا به اندازه تلاش ات آرزو کن یا به اندازه آرزویت تلاش کن! ولی او به من نگفت چگونه می­توانم تلاشم را بالا ببرم، چون من هر چه در چنته داشتم، برای آرزویم گذاشتم غافل از اینکه آرزویم نمی­توانست پتانسیل درونی مرا شکوفا کند! فکر می­کردم مهندسی پزشکی همان آرزویی است که دارم اما روزی که رتبه ام را دادند نه تنها از دانشگاه­های رده بالا بلکه حتی از دانشگاه­های معمولی هم نمی­توانستم قبول شوم و وقتی این مطلب را از مشاور تحصیلی شنیدم بسیار آزرده خاطر شدم و به شانس روی آوردم که بعد از اعلام نتایج متوجه شدم دچار توهم شده بودم. طبیعی است رشته­ ای که قبول شدم را هم با انگیزه ادامه ندهم هر چند برای خودم انگیزه ایجاد کردم اما همیشه این سؤال برایم مطرح بودکه چگونه انرژی بالای من که زبانزد همه است می­تواند شکوفا شود؟ من نیاز به یک نقشه داشتم! این را زمانی متوجه شدم که برنامه راهبرد شخصی در مسیر زندگیم قرار گرفت. نقشه ­ای که شخصیت، موقعیت، محور موفقیت و چشم ­انداز مرا می ­توانست روشن کند.

درست است ماهی من سالها در ته برکه مانده بود اما همین الان هم اگر می­گرفتم باز تازه خواهد بود. من برای صید این ماهی، نقشه راهبرد شخصی را تکمیل کردم و متوجه شدم نه رشته ­ای که دنبالش بودم با خواسته و استعداد­هایم می­خواند و نه درست توانسته بودم به خود­آگاهی درباره حال و آینده­ ام برسم. نقشه راهبرد شخصی مرا در مسیری قرار داد که با انرژی بالایی می­توانم آن را ادامه دهم و یک برنامه راهبرد شخصی برای عمر کوتاهم تهیه کنم که با غنی کردن برنامه­ هایش عمر بسیار بلند و عمیق خواهد شد.

سرباز در حال خدمت

امریه سربازی

برای امریه در سازمان صنعت، معدن و تجارت مشغول خدمت بود. نه اخلاق درست و حسابی داشت نه کسی اورا جدی می گرفت. نحوه حرف زدنش طوری بود که طرف مقابل را زود حساس و البته عصبانی کرده و کار به مشاجره می کشید.
تقریبا نصف خدمتش گذشته بود و در ماههای بعدی نمی¬دانست آیا خواهد توانست با این وضعیت به نتیجه ای برسد یا نه!
اگر کاری پیدا نمی¬کرد باید به شهرستان برمی¬گشت و آنجا نه از رشته تحصیلی اش می توانست بهره بگیرد و نه کار مناسبی پیدا کند. این فکرها با تنش¬های ایجاد شده با کارکنان دیگر کلافه اش کرده بود. پشت ساختمان رفت و سیگاری روشن کرد. چند پک نزده بود که ته سیگاری که نیمه روشن بود روی سرش افتاد خواست آن را دور بیاندازد که افتاد روی یقه پیراهنش و از انجا سُر خورد افتاد داخل پیراهن و گرمای آتش نیم روشن را پشتش احساس کرد اگر دیر بجنبد پیراهن تازه ای که خریده است خواهد سوخت، برای همین با دست روی ته سیگار فشار داد و کمرش داغ شد و اطمینان پیدا کرد که زیر پیراهنش در حال سوختن است و چشمش به پنجره طبقه سوم افتاد که همکاران داشتند قهقهه می¬زدند.
با عصبانیت وارد اتاق شد که دید همکارانش جلسه دارند و همکاران که نمی¬توانستند جلوی خنده¬شان را بگیرند اشاره کردند که بنشیند. نشست و گوش داد.
جلسه که تمام شد یادش رفته بود که ته سیگار را آورده بود تا به سر همکارانش بکوبد. دنبال مشاور بیرون رفت و پرسید: می توانم آدرس دفترتان را بگیرم؟
آدرس گرفت و در کلاس‌های ارتباط موثر شرکت کرد. مشاور پرسید چیزی که شما را عصبانی کرده است را بگویید: ته سیگار را از جیبش درآورد و نشان داد.
ولی الان دیگر او را عصبانی نمی¬کرد بلکه آن را تبدیل به ابزار ارتباط موثر کرده بود. ته سیگار را با زیر پیراهنش به همکارش نشان داد و گفت خوب شد ته سیگار بود اگر ته استکان بود چه می¬شد!! همه خندیدند و همکارش فردا برایش یک زیر پیراهن آورد. قبول نکرد. گفت همین که دوستی مان عمیق شد و مشاور را پیدا کردم برایم کافی است.
چند روز بعد همکارش گفت از شرکت ها به او گفتند اگر کسی را می شناسد برای کار معرفی کند. او هم ایشان را که خوش تیپ و بذله گوست معرفی کرده است.
حالا یک ماه و نیم به آخر خدمتش مانده است. پیش مشاور رفته است بپرسد از سه فرصت شغلی که برایش پیش آمده کدام یک را انتخاب کند!